| نويسنده |
پيغام |
|
Nazanin
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: پنج شنبه 3 دی 1388, 9:42 pm |
|
 |
| کاربر نیمه حرفه ای |
 |
تاريخ عضويت: سه شنبه 11 فروردین 1388, 5:42 pm پست ها : 149 جنسیت: مونث
|
|
سه کس و سه چیز
سه کس سه چیز ورد زبانش است: درویش یا هو , شکارچی آهو , سبزی فروش کاهو
سه کس از سه چیز دلخور است: قالی فروش از زیلو , بقال از کیلو , محتکر از سیلو
سه کس بدون سه چیز نمی تواند باشد: انگلیسی بدون لیره , نوکر بدون جیره , شیره ای بدون شیره
سه کس از سه چیز جدا نیست: پیرزن از غرغر , آبشار از شرشر , شکم گنده از خور خور
سه کس با سه چیز همراه است: زنبور با نیش , مرغ با کیش , بچه با جیش !
|
|
 |
|
 |
|
Nazanin
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: پنج شنبه 3 دی 1388, 9:47 pm |
|
 |
| کاربر نیمه حرفه ای |
 |
تاريخ عضويت: سه شنبه 11 فروردین 1388, 5:42 pm پست ها : 149 جنسیت: مونث
|
شعر ناموزونروزی نادر شاه شعری ناموزون گفت و از میرزا مهدی خان پرسید: این شعر چگونه است؟ میرزا مهدی خان گفت: ناموزون است. نادر خشمناک شد و دستور داد تا او را به اصطبل برده پهن بارش کنند. زمانی دیگر نادر دوباره شعری سرود و از میرزا مهدی خان تصدیق خواست.میرزا مهدی خان فورا برخاست و روانه شد. نادر پرسید: کجا می روی؟ گفت به اصطبل برای پهن کشی !!!!!!!! ![ای وای [(113)]](./images/smilies/(113).gif)
|
|
 |
|
 |
|
nsync
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: جمعه 4 دی 1388, 10:06 pm |
|
 |
| کاربر حرفه ای |
 |
تاريخ عضويت: جمعه 27 دی 1387, 11:37 am پست ها : 361 محل سکونت: سرزمین عشق جنسیت: مذکر
|
|
گفتگوی تلفنی کودک با خدا !!!
الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
--بگو من میشنوم.
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
--هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
--فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.
--مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
و با همان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :
*بگو زیبا بگو.
*هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :
خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم
تو رو خدا ...
*چرا ؟
*ولی این مخالف با تقدیره.
*چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم
قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.
مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : *آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه
* کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
*کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود
|
|
 |
|
 |
|
مهمان همیشگی
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: جمعه 10 دی 1388, 1:39 am |
|
| کاربر مهمان |
 |
|
|
---مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن --- ---منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن --- ---شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن --- - ---معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام --- ---پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم --- ---پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده --- ---منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه --- ---شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت --- ---معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق --- ---پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد --- ---مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو
|
|
 |
|
 |
|
Nazanin
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: شنبه 26 دی 1388, 3:27 pm |
|
 |
| کاربر نیمه حرفه ای |
 |
تاريخ عضويت: سه شنبه 11 فروردین 1388, 5:42 pm پست ها : 149 جنسیت: مونث
|
|
اصرار عجیب پسر کوچولو
يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده.
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.
اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی … به من می گی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره!
|
|
 |
|
 |
|
Nazanin
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: يکشنبه 10 بهمن 1388, 12:16 am |
|
 |
| کاربر نیمه حرفه ای |
 |
تاريخ عضويت: سه شنبه 11 فروردین 1388, 5:42 pm پست ها : 149 جنسیت: مونث
|
ماجرای زن لخت حاج آقا و مرد نابینا ! :روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده. دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست. بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون ..... ![ای وای [(113)]](./images/smilies/(113).gif)
|
|
 |
|
 |
|
مهمان
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: دوشنبه 3 اسفند 1388, 10:18 pm |
|
| کاربر مهمان |
 |
|
|
روزی سلطان محمود به دیوانه خانه رفته و پس از دیدار از شرایط تیمارستان ، از دیوانه ای پرسید : چه می خواهی تا بگویم برایت فراهم کنند ؟ - دنبه می خواهم یا سلطان سلطان دستور داد تا برایش ترب سفید آوردند و گفتند : اینهم دنبه که خواستی . دیوانه ترب را گرفت و خورد و سر جنبانیده و به ساطان نگریست ، ساطان پرسید : - سبب سر جنبانیدن دیگر چیست ؟ - تا تو پادشاه شده ای ، از دنبه ها چربی رفته است !!
|
|
 |
|
 |
|
مهمان
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: دوشنبه 3 اسفند 1388, 10:19 pm |
|
| کاربر مهمان |
 |
|
|
شخصی میهمان دوستش شد ، و پس از صرف شام جای خواب او را در زیر زمین خانه مهیا نمودند ، ولی میهمان در همان مدت کوتاه با کنیز خانه سر و سری پیدا نموده و قرار مدار خود گذاشتند . چون جای خواب کنیز در پشت بام بود ، میهمان وقتی همه را در خواب یافت ، به پشت بام رفته و بر بالای کار بود که بناگاه صدای تیزی از آندو صادر گشت ، و باعث بیداری و بالا آمدن صاحب خانه شد . میهمان که آبرو را در هدر دید ، و دانست چه باعث لو رفتنش شده است ، بناگاه به صدای بلند به خنده افتاد ، صاحب خانه او را پرسید : هان دوست من تو اینجا چه می کنی ؟ میهمان جواب داد : در خواب غلت زده ام . - مردم از بالا به پائین غلت می زنند ، چگونه است که تو از پائین به بالا غلت زده ای؟ و بر بام کنیز من چه میکنی ؟ و دلیل خنده ات دیگر چیست ؟ - آخر من نیز به همین وارونگی ها در عجب شده و می خندم .
|
|
 |
|
 |
|
مهمان
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: دوشنبه 3 اسفند 1388, 10:19 pm |
|
| کاربر مهمان |
 |
|
|
بازرگانی که تازه همسرش در گذشته بود ، در حجره خود مشغول مطالعه دفاتر بود که به او گفتند : آقا ، مردم منتظرند که تشریف بیاورید و در مراسم کفن و دفن شرکت کنید . مرد بازرگان جواب داد : احتیاجی به من نیست ، بگوئید خودشان کار را شروع کنند . چون شعار من همیشه اینست : اول کار، بعد تفریح .
|
|
 |
|
 |
|
Nazanin
|
موضوع پست: Re: داستان های کوتاه ارسال شده در: دوشنبه 24 اسفند 1388, 8:12 pm |
|
 |
| کاربر نیمه حرفه ای |
 |
تاريخ عضويت: سه شنبه 11 فروردین 1388, 5:42 pm پست ها : 149 جنسیت: مونث
|
|
روزی کلاغ و خرس سوار هواپیما بودند. کلاغ سفارش چایی میدهد. چایی را که میآورند کمی از آنرا میخورد و بقیه آن را روي مهماندار ميپاشد. مهماندار: چرا این کارو کردی؟ کلاغ: دلم خواست ... پررو بازیه دیگه، پررو بازی!
چند دقیقه بعد، کلاغ سفارش نوشیدنی میدهد و دوباره مقداری از اون را میخورد و بقيه آن را به مهماندار ميپاشد. مهماندار: چرا این کارو کردی؟ کلاغ:دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی!
بعد از چند دقیقه کلاغ چرتش میگیرد. خرس که این صحنه را دیده بود به سرش میزند که اوهم کمی تفریح کند.
پس مهماندار را صدا میکند و میگويد قهوه بیاورد. مقداری از قهوه را میخورد و بقیه آن را به مهماندار ميپاشد. مهماندار: چرا این کارو کردی؟ خرس: دلم خواست... پررو بازیه دیگه، پررو بازی!
ناگهان همه مهماندارها میریزند سرش و او را کشان کشان تا دم در هواپیما میبرند که به بيرون پرتابش كنند.خرس شروع به داد و فریاد میکند. کلاغ که از سر و صدای خرس بیدار شده بود، ميگويد: آخه خرس گنده! تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری؟!
|
|
 |
|
 |
|